مغازه بابام !
از روزي كه پدرم مانع ادامه تحصيل من شده بود و من شاگرد مغازه پدرم شده بودم دلتنگي و اشك و آه من شروع شده بود و سر و كله زدن با مردمي ساده – خوب و مهربان ولي بيسواد
و دور از خواسته هايي كه من در جستجوي آن بودم هميشه رنجم داده بود و تكرار زندگي
پوچ و بي هدفي كه خود را اصلا متناسب با آن نميديدم ادامه داشت . دوستان همكلاسي كتاب زير بغل از مقابل مغازه ميگذشتند و با حسرت به كتابها و كت وشلوار مدرسه اي كه پوشيده بودند و يقه هاي سفيد آن نگاه ميكردم و افسوس ميخوردم . تنها سرگرمي كه ميتوانست تنهايي و بي حوصلگي را درماني باشد كتاب خواندن بود . علاوه بر كتاب هاي انگليسي خودآموز كتاب رمان و داستان زياد ميخواندم و مشتري پر و پا قرص مجلات ترقي – تهران مصور –
سياه و سپيد و مجله خواندنيها بودم و يك سري داستاهاي مسلسل كه پي در پي چاپ ميشد مرا سرگرم ميكرد. پدرم زياد رمان ميخواند و من با استفاده از غيبت پدر مجلات را ورق ميزدم و داستان ميخواندم و صفحات هنر پيشه ها و فيلم ها كه پدرم آنها را ممنوع كرده بود با اشتياق
بيشتري ميخواندم . حتي كتاب زهر الربيع كه خواندن آن براي 18 سال كمتر ممنوع بود و توسط پدرم در لابلاي قفسه هاي مغازه مخفي ميشد بدستم افتاد و شبهاي زيادي با خواندن اين كتاب كه جوك هاي آخوندي و بخشي از آن راز كاميابيهاي جنسي بود مرا سرگرم ميكرد.
عشق به رمان و داستان به قدري برايم سرگرم كننده بود كه شبهاي زمستان تنها مغازه اي كه تا نيمه شب باز بود مغازه ما بود و من با يك منقل كوچك كه زير پا گذاشته وبا يك گوني خالي كه روي زانو مي انداختم تقريبا كرسي كوچكي درست كرده و با گرماي اندكي كه فقط پاها و زانو را گرم ميكرد 8 تا 12 ساعت در شبانه روز كتاب و مجله ميخواندم . گاهي شبها سكوت سنگين محله با عربده چند اوباش مست بهم ميريخت و من با ترس و نگراني خود را براي روبرو شدن با اوباش محله آماده ميكردم . مستها معمولا يك متلك ميگفتندچند تا فحش ميدادند و بعد با گرفتن يك بسته سيگار مجاني از مغازه دور ميشدند. يكشب كه علي غدير مرد دائم الخمري كه قهوه چي بود و قهوه خانه متعلق به او در نزديكي مغازه پدرم محل اجتماع اوباش – معتاد ها و مست هاي آخر شب بودهمراه با دو نفر از اوباش مست پاتيل به مغازه ما آمد و عربده كشيد و سيگار زر خواست . چون سيگار زر تمام شده بود يك بسته سيگار اشنو ويژه به او تعارف كردم . عصباني شد و با عربده اي وحشتناك پس از چند فحش آبدار چراغ طوري را كه تنها وسيله روشنايي نيمه شب بود به زمين كوبيد و نزديك بود كل مغازه در آتش بسوزد كه خوشبختانه با دورشدن اوباش مست توانستم آتش را خاموش كنم .
جالب بود كه اوباش و بيكاره ها بيشتر بمن متلك ميگفتند و از اينكه درس نميخوانم و تا نيمه شب پشت پاچال مغازه هستم برايم دلسوزي ميكردند. يكي ديگر از اوباش كه از ديدن چهره اش نفرت داشتم و عاقبت هم در محل با چاقو به قتل رسيد هنگام خريد يك نخ سيگار كه بايد روشن ميكردم و تحويل ميدادم اظهار ميداشت كه خيلي بدبختم كه بايد براي اوباش سيگار روشن كنم ! پناه بردن به رمان و داستان توانسته بود تخيلات ذهني مرا تحريك كند و شوق نوشتن هم به خواندن كتاب اضافه شد. يك رمان تخيلي بنام شاگرد نمكي را شروع كردم كه نوشتن اين داستان 6 ماه طول كشيد كه بعد آنرا بصورت كتاب خطي صحافي كردم و سالها
در قفسه كتابهايم نگهداري ميشد. يك دوست قلمي هم در تهران پيدا كردم كه او نيز در كنار پدرش در بازار آهنگرهاي طهران گوني كهنه ميفروخت و دوست قلمي من بعد ها با فروش نان لواش خرج تحصيلي خود را بدست مي آورد. ما دو نفر كه از نظر سرنوشت و سن و علاقه به تحصيل مثل هم بوديم مدت ده سال با هم مكاتبه ميكرديم بدون اينكه يك ديگر را ديده باشيم . دوستم آقاي عند ليبي چون روزانه درس ميخواند و ادامه تحصيل داده بود توانسته بود تا كلاس چهارم دبيرستان درس را ادامه دهد و من هنوز راهي براي كسب اجازه پدر نيافته بودم و نامه هاي دوستم كه براي پدر فرستاده و از مزاياي علم و تحصيل سخن گفته بود هيچگونه اثري بر پدر نداشت. براي تمرين انگليس خودم مكاتبا ت خود را بصورت انگليسي در آورديم و بعد ها نامه هاي انگليسي ما بصورت يك مجله انگليسي در آمد كه از 10 صفحه در قطع پاكت نامه درست ميشد . نام مجله من Friendship و نام مجله دوستم فرداي اميد نام داشت كه بصورت انگليسي و فارسي نوشته ميشد . اين دو مجله فقط دو خواننده داشت و هر دوهفته يكبار نوشته ميشد و با پست براي يكديگر ميفرستاديم. من هنوز به دبيرستان نرفته بودم و دوستم در نامه ها و مجلات انگليسي يادآوري ميكرد كه اگر تمام كتاب هاي دنيا را هم بخوانم تا مدرك تحصيلي نداشته باشم بايد در مغازه پدر فلفل زردچوبه بفروشم . اين تذكرات و تشويق هاي دوست ناديده ام كه از طريق مكاتبه با هم آشنا شده بوديم باعث شد بصورت مخفيانه در يك كلاس شبانه كه از ساعت هشت شب به بعد تشكيل ميشد ثبت نام كنم .
در نگارش بعدي شرح ماجرا و اطلاع پدر از موضوع و بقيه قضايا تحرير خواهد شد.